جهنم سرگردان
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
کاش می اموختیم بی توقع باید دوست داشت !
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

تا چشم کار می کند تو را نمی بینم.
از نشان هایی که داده اند باید همین دورو برها باشی
زیر همین گوشه از آسمان که می تواند فیروزه ای باشد
جایی در رنگ های خلوت این شهر
که در عطر سنگین همین ماه
که شب بوها را گیج کرده است
پشت یکی از همین پنجره ها
که مرا در خیابان های در به در این شهر تکثیر می کند
تا به این جا
تمام نشانی ها درست از آب در آمده است
آسمان / ماه / شب بو های گیج
میز صبحانه ای در آفتاب نیمروز
فنجان خالی قهوه
دستمالی که بوی دست های تو را می دهد
و سایه ی خنکی که مرغابیان
به خرده نانی که تو بر آن پاشیده ای تک می زنند
می بینی که راه را اشتباه نیامده ام
آنقدر نزدیک شده ام
که شبیه تو دیگر به ندرت می بینم
اما تا چشم کار می کند تو را نمی بینم
تو را ندیده ام.....
.............................
هر از گاهی آینه ی دستشویی من
به زبان می آید
و حر ف های عجیبی می زند
مثلا می گوید:
تنهایی بهای سنگین زلال ماندن است
من نیز پرده بخار آلودش را پس می زنم
تبسمی آغشته به کف خمیر دندان
تحویلش می دهم
چراغش را خاموش می کنم و به میان شما باز می گردم.![]()

دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سر گردان بر می خیزند
و خواب آلوده دهان مرا می جویند تا از تو سخن بگویم
کجای جهان رفته ای
نشان قدم هایت چون پرندگان همه سویی ریخته است
باز نمی گردی می دانم
و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستان
به پاره یخی بدل خواهد شد
شمس لنگرودی
سیاه یعنی شب و کوچه ی تاریک
یعنی صدای روشن تو بعد از خداحافظی
من باشم یا نباشم
هر شب رویای من در این کوچه تو را می بوسد
سفید یعنی بیمارستان
و پره های پنکه ی لاغر یعنی دنیا دور سرم می چرخد
تو نیستی که شبم را پا شویه کنی
و من در ملافه ای سفید
خودم را به مرگ زده ام......
هر که را از دور می بینم گلویم خشک می شود
می ترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم
من به دنبال تو می آیم تو از من بگریز
بگذار دیرتر بمیرم
............................
تازه می فهمم
که چشم های تو کم کم
کم می شود
من تنها می شوم
تو تنها....
نه!
این فعل حذف به قرینه ی معنا نمی شود
می دانم نمی شوی

ممنون بابت پیام ها و ایمیل های محبت آمیزتون برای این مدت که نبودم
چتر های ما عطر باران های بسیاری را
در خود پنهان کرده اند
اما همواره حسرت رگباری را به دل دارند
که در پیراهن های نازک تابستانی
غافلگیرمان می کند

جهنم سرگردان
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ... چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ...
می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد
اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن (یه اهنگ که به من حسابی حال داد از محسن یگانه بیا ادامه مطالب همین اهنگی که داره تو وبم می خونه)
کسی که ....
دگر کافی ست

چشمان تو

سرو بلند و سايه هاي سبز باران
بانگِ كلاغ مانده در راه،
رؤياي پرواز
تا ارتفاع آبي وهم،
تا چشمه هاي ابر
بام سپيد آرزوها...
در اين غروب غربت آسا،
سودايي ام،
در چرخه هاي چرخ توفان،
مستِ هواي خيس از عطر اقاقي،
در امتدادِ كوچه هاي كهنه كاج
سورناي خوش آهنگِ باد و،
ساز باران...

مي توان با يک گليم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد
مي توان با هيچ ساخت
مي توان صد بار هم مهرباني را خدا را عشق را
با لبي خندانتر از يه شاخه گل تفسير کرد
مي نوان بي رنگ بود
همچو آب چشمه اي پاک و زلال
مي توان در فکر باغ و دشت بود
عاشق گلگشت بود
مي توان اين جمله را در دفتر فردا نوشت
خوبي از هر چيز ديگر بهتر است...
..........تو هم می تونی پرواز کنی ..........
بارون نباش كه با التماس خودت رو به شبشه بكوبي ...
ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بكشن

می روم در شب در تنهایی روی یک تپه بلند می خوانم اوازت را
گوش کن شاید بشنوی شاید لمسش کنی دوست داری که پرواز کنی
سمت یک کوه بلند شاید بشنوی انجا
به دور دست می نگرم پنجره ام را باز کردم شاید که بنشیند کبوتری
باد سردی می وزد ماه می درخشد
ابر ها را فرا می خواندباز قسط بی وفایی دارد
شاید که صدای تنهایی اش را کسی نشنیده باشد او نیز می رود
ارام به باد گوش می دهم صدایی می شنوم .......
صدا اشناست صدای ناله تک درخت کاج است انطرف تر در تاریکی ناله می کند
او نیز تنهاست می نالد زوزه می کشد که چرا تنهاست
موسق می نوازم موسیقی تنهایی شاید فراموش کنند غم را غم تنهایی
ارام ارام من نیز به همراه باد در تاریکی شب محو می شوم در سکوت
شاید که بشنود موسیقیم را در باد.....